خرید بک لینک
سازمان مرزی BPD؛ سبب شناسی و درمان

دکتر علی درخشنده، روانشناس و رواندرمانگر

تاریخ انتشار: ۳۰ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۵:۵۱

ما در روانکاوی (psychoanalysis) چیزی تحت عنوان «اختلال شخصیت مرزی» نداریم، درواقع در ادبیات تخصصی روانکاوی بیشتر اشاره به «سازمان مرزی» شده است که حد وسط سازمان سایکوتیک و سازمان نوروتیک در شخصیت است؛ اما آنچه که در ادبیات تشخیص به آن اختلال شخصیت گفته میشود، بیشتر در میان مردم شناختهشده است. اینکه اختلال شخصیت مرزی چیست و چه داینامیکی را به خود اختصاص میدهد مستلزم بررسی چندبعدی است که در ادامه به آن میپردازم:

«اختلال شخصیت مرزی»، یکی از پیچیدهترین و جدیترین اختلالات روانی است که وجه مشخصه آن، مشکلات پایدار در تنظیم هیجانات، کنترل تکانه و بیثباتی در روابط بین فردی و خودانگاره است. بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، بین «نزدیک شدن به دیگران» از یکسو و «دوری جستن از آنها و اتکا به خویشتن» از سوی دیگر تردید دارند.

وقتیکه تنها هستند شدیداً محتاج حضور دیگراناند و وقتیکه به سمت دیگران میروند به دلایل متعدد ناکام میشوند. این جزر و مد شدید در روابط بین فردی و زجر حاصل از آن سبب میشود تا «سکوت و بیتفاوتی» را بهعنوان بهترین راه برای تسکین درد ناشی از روابط تلقی کنند. حالتی که یانگ (2003) آن را با عنوان ذهنیت (detached protector) یا محافظ بیتفاوت معرفی کرد. ولی این وضع دوام دیرپایی ندارد چراکه درونریزی مکرر ناکامیها، ذرهذره انباشته شده و به طغیان ناگهانی خشم منجر میشود. هرچند ممکن است چنین برآشفتگیهای غیرمنتظرهای از دید یک مشاهدهگر ناآگاه به «دیوانگی» یا «دستکاری دیگران» تعبیر شود اما واقعیت چیز دیگری است. اگر نگوییم تمام بیماران مرزی ولی دستکم بسیاری از آنها بهواسطه گذشته تلخ و داشتن تجربههای شخصی گسترده، دارای درک عمیقی از جنبههای مثبت و منفی «مفهوم زندگی» هستند (لینهان 1993)، از زاویهای متفاوت به روابط انسانی مینگرند و نسبت به معانی تلویحی این روابط حساسترند.

بیماران مرزی استعداد ویژهای برای ادراک حقایق غیرکلامی دارند ولی ازآنجاکه زبان اساساً از قدرت محدودی برای انتقال تجربهها، بهویژه تجربههای شخصی درونی برخوردار است درنتیجه این بیماران قادر نیستند «انتزاع یا تجرید نهفته در دل تجارب عمیق انسانی» را در قالب کلمات و کلمات را در دل جملات ریخته و منظور حقیقی خود را بیان کنند.

کرنبرگ و مسترسون، از افرادی هستند که در حوزه تبیینهای روابط ابژه به بررسی سببشناسی اختلال شخصیت مرزی پرداختهاند. به عقیدۀ کرنبرگ بیماران مرزی در مرحله جدایی-تفرد ماهلر بهویژه در زیر مرحله نزدیکی مجدد (rapprochement) بین 16 تا 30 ماهگی تثبیت شدهاند. بااینحال اسامی خاص و زمانبندیهای مشخص به لحاظ تکنیکی خیلی بااهمیت نیستند بلکه آنچه واجد اهمیت به شمار میآید این است که مرحله جدایی_ تفرد مقدم بر مرحله ثبات شیء است و زمانی که فرد در جدایی_ تفرد تثبیت شده باشد طبیعتاً فاقد ویژگیهای مرحله ثبات شیء خواهد بود. در حقیقت بیمار مرزی نمیتواند میان خود و دیگران تمایز قائل شود مگر آنکه قبلاً تصویر یک چهره ارضاء کننده را که حضوری پایدار و باثبات دارد درونی سازی کرده باشد؛ هراس کودک از آن است که مبادا مادر او را برای همیشه ترک کند و دیگر بازگشتی در کار نباشد.

بیمار مرزی دائماً چیزی شبیه این نوع اضطراب جدایی کوبنده را مجدداً در بزرگسالی تجربه میکند؛ از همین رو اغلب وابسته و چسبنده به نظر میرسد و نمیتواند به مدت طولانی تنهایی را تحمل کند.

کرنبرگ در جواب این سؤال که چه عاملی سبب میشود ثبات شیء اتفاق نیفتد میگوید: بیماران مرزی «پرخاشگری افراطی یا مازاد» (surplus of aggression) دارند یعنی به دلیل مسائل سرشتی زیربنایی و یا به خاطر ناکامی در ارضای نیازهای اولیه توسط مراقبان غیر حساس، میزان پرخاشگری آنها بیشازحد معمول است. به همین دلیل انسجام «نظامهای همانندسازی تصاویر متضاد»، بیشازحد تهدیدکننده خواهد بود. در گذشته بیماران مرزی، زمانی که این انسجام در حال رخ دادن بوده است، شدت خشم و نفرت معطوف به یک «تصویر بد»، احتمالاً «تصویر خوب» را ویران کرده و بنابراین انسجام واقعی میان عشق و نفرت یا تصاویر خوب و بد، اتفاق نیفتاده است. حتی اگر قرار بود بیماران مرزی به مفهوم یکپارچه و منسجمی از «چهرههای مهم زندگی» خود برسند، بازهم تصاویر بد از چنان خشم و نفرتی برخوردار بودهاند که میتوانستند تصاویر خوب را سرنگون و درنتیجه شیء خوب (مادر خوب) را تنها بگذارند. این موقعیت دقیقاً شبیه آن است که یک سطل رنگ سیاه را با یک سطل رنگ سفید مخلوط کنیم، طبیعی است که در ترکیب نهایی ، رنگ سیاه غالب خواهد بود. این مثال تا حد زیادی تشریح کننده مقصود کرنبرگ از «پرخاشگری مازاد» است.

دیدگاه مسترسون تااندازهای متفاوت از کرنبرگ است و بهجای تأکید بر پرخاشگری درونریزی شده کودک، مشکل اصلی بیماران مرزی را در پاتولوژی مادرانه، کنارهجویی لیبیدینال آنها از فرزند و ناکام کردن فرآیند جدایی_ تفرد کودک جستجو میکند. اگرچه نمامی کودکان با وابستگی مطلق به مراقبان، زندگی خود را آغاز میکنند ولی همه آنها سرانجام باید به شخصی مستقل و مجزا تبدیل شوند. بر این اساس مسترسون (1975) معتقد است در خانواده بیماران مرزی تمایل مادر به حفظ مستمر رابطه نزدیک با فرزند بهموازات رشد تدریجی خودمختاری در کودک به چالش کشیده میشود. به عقیده مسترسون، در چنین خانوادههایی خود مادر اساساً به اختلال شخصیت بوردرلاین مبتلاست و در رابطه با اضطراب جدایی، بهشدت دچار مشکل است. تلاشهای کودک برای تفرد یافتن موجب برانگیخته شدن اضطراب افراطی در مادر و به دنبال آن، رفتار مراقبت کردن از سوی کودک میشود.

زمانی که مراقب (معمولاً مادر) خواهان حفظ رابطه نزدیک است، کودک در واکنش او دوسوگرایی عمیقی را احساس میکند؛ گاهی مقهور چسبندگی ظالمانۀ مادر میشود و گاهی با کنارهگیری و انزوای منفیگرایانه نسبت به او واکنش نشان میدهد. از سویی کودک خواهان حفظ حمایت مادر است و از سویی دیگر میخواهد فرد مجزا و مستقلی شود. تعارض میان این دو میل متضاد مانع از آن میشود تا موفق به تلفیق و یکپارچهسازی تصاویر خوب و بد مادر شود. مسترسون با تأکید بر این نکته که مراقب کودک نیز ممکن است به(BPD) مبتلا باشد بیان میکند که مادر، تشویقکننده کودک برای حفظ و تداوم همزیستی با اوست زیرا فرزندش را تهدید میکند که چنانچه به سمت خودمختاری و استقلال میل کند عشق خود را از او دریغ خواهد کرد. نتیجه این وضعیت، شکلگیری ترس از رهاشدگی است چراکه وابستگی به کودک پاداش داده میشود و استقلال او با فقدان عشق مواجه میشود. درنتیجه کودک در دوسوگرایی شدیدی بین جرأت ورزی و رهاشدگی گرفتار میشود و این تعارض مبنایی برای رشد علائم کلاسیک بوردرلاین، یعنی روابط بیثبات، حالتهای پوچی، تهی بودن و افسردگی، گرایش به جستجوی روابط بیشازحد نزدیک یا همجوشیهای آرمانی شده و مواردی از این قبیل میشود. به عقیدۀ مسترسون مسئول نهایی شکلگیری اختلال بوردرلاین مادر است نه مسائل بیولوژیک و سرشتی خود بیمار (فارمر، نلسون-گری 2006).

طبق آمارها، مستندات و مشاهدات میتوان اختلال شخصیت مرزی را بیشتر در خانمها مشاهده کرد و نکتهای که بسیار جلبتوجه میکند وجود سناریوهایی عجیب، پرهیجان و تراژیک در طول زندگی آنهاست. سناریویی که توسط یک خانم مرزی نوشته میشود جای تأمل بسیار دارد و این سناریو در روابط بین فردی و یا روابط پارتنری با وضوح بیشتری آشکار میشود.

ویژگی شخصیت مرزی آن است که در مرز میان «نوروز و سایکوز» قرار دارد و چنین شخصیتی نمیتواند مرز بین واقعیت و خیالپردازی را بهآسانی تشخیص بدهد؛ مثلاً خیلی از موضوعات را کجنمایی میکند و یا به تخیل خود داستان میبافد و واقعیت را بهصورت واژگون نشان میدهد.

اگر رابطه برای یک مرد با شخصیت مرزی خوب عمل نکند، مطمئن است که قطعاً تقصیر طرف مقابل است و خودش هیچ مشکلی ندارد. پر از خشم و عصبانیت است و همیشه همانند آتش زیر خاکستری است که در یکلحظه غیرقابلانتظار چون آتشفشانی فوران میکند.

خشمی که در یک زن، با شخصیت مرزی بهطور نهادینهشده وجود دارد و در رابطه با مردان بهطور آشکار خود را نشان میدهد، معمولاً از طریق یکی از والدین یعنی پدر و یا مادر شکل گرفته که در بزرگسالی این خشم را به شریک، همسر، معشوق و اطرافیان خود نشان میدهد. زنی با شخصیت مرزی خیلی زود از هر چیزی در روابط خود دلزده و مأیوس میشود و به انتقاد و عکسالعملهای تند و تکانهای همراه با دادوفریاد روی میآورد. معمولاً عشق و عاشقی سوزناکی دارد و قطع و وصلها و پسوپیش رفتنهای زیادی را در رابطه تجربه میکند. قهر و آشتی میان آنها بهکرات رخ میدهد و بهاصطلاح عشق دردناکی در روابط بین فردی آنها دیده میشود اما وقتی بهاندازه کافی از عشق سیراب شد ناگهان از رابطه احساس کلافگی و دلزدگی میکند، بهطور عجیبی از رابطه کنار میکشد و با بکار گیری مکانیسم دوپاره سازی فرد مقابل را در طیف فردی منفور قرار میدهد. اگر این فرد تحصیلکرده باشد توسط مکانیسم عقلانی سازی این کار خود را توجیه کرده و در زمره رفتارهای بهنجار قرار میدهد.

یک خانم با شخصیت مرزی معمولاً به دنبال کسانی میرود که غیرقابلدسترس بوده، مثلاً همسر داشته و یا درراه رسیدن به او موانعی باشد. بهبیاندیگر این افراد عاشق کسانی میشوند که نتوانند پاسخگوی عشق او باشند تا صحنهای نا سرانجام به وجود بیاورند. بهمحض اینکه رابطه بدون مانع شود بهطوریکه مثلاً فرد مقابل از همسرش جدا شود و این خانم به این اطمینان دست یابد که فرد را تمام و کمال به دست آورده است، دلزده شده و به سمت تمام کردن رابطه پیش میرود و از ابزارهایی که در طول این رابطه به دست آورده است برای محق بودن خود در اتمام رابطه استفاده میکند.

او مدام در حال تغییر و رنگ عوض کردن است؛ این کار برای محافظت از خود و آسیب ندیدن است. او بسیار باهوش است و فوراً متوجه میشود که دیگری یا دیگران از او چه میخواهند تا خود را همانطور که شرایط طلب میکند نشان بدهد. قادر است مانند یک هنرپیشه ماهر یکمرتبه پرسونای خود را عوض کند و با همین ترفندها طرف مقابل را شکار میکند اما بهمحض به دام انداختن او ناگهان روشش تغییر میکند و چهره دیگری به خود میگیرد.

برای خانمی با شخصیت مرزی، رشد شخصیتی و آگاهی از خود بسیار تهدیدآمیز است زیرا آنها از پنهان بودن و فعالیت ناخودآگاه خود لذت میبرند و حاضر به فاش کردن آن نیستند و حتی دوست ندارند کسی به حقیقت و نیات آنها نزدیک شود. چون از این طریق خواستههایشان پیش میرود و بسیار خودخواهانه تنها به فکر خود هستند. دائماً میخواهد که تائید شود و بخصوص نیاز به تائیدهای عاشقانه دارد. او یک دختربچه پرتوقع است که خواستههایش غیرمسئولانه و بدون حدومرز است. از لحاظ جنسی بسیار فعال و قوی است؛ درواقع فعالیت جنسی برای یک زن بوردرلاینی نوعی حس کردن بدن خود و از کرخی به درآمدن محسوب میشود اما درعینحال فکر میکند که از طریق رفتارهای جنسی میتواند عاشق یا همسر خود را برای خودش نگه داشته و سر انگشت بچرخاند. رفتارش در هنگام رابطه جنسی به او اطمینان میدهد که تا چه حد قدرتمند است. گاهی ممکن است زنهای بوردرلاینی مبتلا به «نیمفومانیا» نیز باشند.

او ویژگیهایی را در افراد جستجو میکند که در خودش نیست مانند صداقت، قابلاعتماد بودن، قدرت کاراکتر و... . سپس با یافتن این افراد چرخه تحسین و ستایش و بعد ناگهان خشم و انتقاد در او به کار میافتد. او بهطور چشمگیری قادر است مردانی را پیدا کند و دل آنها را ببرد که به نوعی موفقیت و دست آوردی دارند و در زمینهای قدرتمند هستند اما درعینحال به خاطر زخمهای کودکی از خود مطمئن نبوده و آسیبپذیرند. آنگاه بهمحض اینکه نقاط ضعف مرد را یافت، همان نقاط ضعف را دائماً بر سرش میزند و مرد را تضعیف میکند. بهطورکلی، زنی با شخصیت مرزی یک فرد دائماً طلبکار است که حربهاش هم جاذبه جنسی است. تهدید و تظاهر به خودکشی یکی از حربههای معروف چنین زنانی است.

آنچه در افرادی با شخصیت مرزی وجود دارد ترس از طرد شدن است بدین معنا که همیشه نگران است از سوی ابژه خود طرد و رها شود. درواقع این حس و ترس از «شدن» نیست بلکه طرد یا رها «بودگی» است.

رهایی و طرد بودن اساس شخصیت بوردرلاین است یعنی حس بودن به آنها میدهد. همانطور که ذکر شد یک خانم با شخصیت مرزی به دنبال رابطهای با مانع میگردد که هرلحظه در آن حس طرد و رها بودگی داشته باشد و «این اضطراب با شخصیت او همخوان است» اما زمانی که با «عدم رها بودگی مواجه گردد دچار اضطرابی میگردد که با شخصیت او ناهمخوان است» و به همین علت است که رابطه را قطع میکند چون دیگر آن ترسی که همخوان بود و به او حس طرد و رها بودگی میداد وجود ندارد. او از «عدم بودگی» خود در رابطه احساس انزجار، دلزدگی و تنفر میکند و درواقع خصم و خشمی که به سمت ابژه معطوف میکند متعلق به خود اوست؛ خودی که بودن را در ابژه احساس نمیکند دچار هراس میشود چون دیگر معنای بودن را تجربه نمیکند و احساس ناامنی میکند. در همین حین لیبیدوی او بر روی ابژهای دیگر متمرکز (cathexis) میشود تا «بودگی» و حس رها بودن را آنگونه که میخواهد زیست کند.

همپوشانی اختلالات شخصیت با اختلال شخصیت مرزی از منظر روانکاوی

سازمان روانی در اختلالات نوروز و سایکوز بدینصورت است که نوروز درنتیجه تعارض بین خواستههای اید و ایگو است اما سایکوز بهواسطه تعارض بین ایگو و واقعیت بیرونی به وجود میآید. فروید معتقد است که عامل این اتفاق حاصل ناکامیهای شدید از دنیای بیرون است که این ناکامیها برای ایگو غیرقابلتحمل بوده و ایگو تلاش میکند تا با دنیای بیرون (واقعیت) قطع رابطه کند و درنتیجه دنیای خود را میسازد. سازمان روانی شخصیت مرزی در مرز بین نوروز و سایکوز قرار دارد و برای فهم بهتر این اختلال ما باید این پدیده را از منظر روانپویشی (psychodynamic) بررسی نماییم.

چنانچه خط سیری برای رشد قائل باشیم، رشد کودک به دو بخش اصلی تقسیم میشود: بخش پیش ادیپی (preoedipus) و بخش ادیپی (oedipus)

دوره پیش ادیپی معمولاً قبل از سهسالگی است و دوره ادیپی بعد از سهسالگی و زمانی است که کودک وارد رابطه مثلثی میشود یعنی بهغیراز مادر، فرد دیگری (پدر) نیز وارد رابطه میشود. درصورتیکه در دوره پیش ادیپی فقط مادر با او در رابطه است. بر اساس این خط سیر سایکوز در مرحله پیش ادیپی به وجود میآید یعنی در مرحلهای که کودک با مادر رابطه دارد اتفاق میافتد. حال اگر کودک از مرحله پیش ادیپی خارج شود و وارد مرحله ادیپی گردد یعنی وارد شرایط نوروز شده است.

در سایکوز ارتباط فرد با واقعیت مختل است؛ بیماریای همچون اسکیزوفرنی که نوع شدید سایکوز است و اختلالات شخصیتی همچون پارانویید و نارسیسیزم از اختلالات مربوط به مرحله پیش ادیپی میباشد. از طرفی دو مرحله رشدی دهانی و مقعدی نیز در این بخش میباشند. کودک در فاز ادیپ از مرحله فالیکی به بعد بهجز مادر با شخصی دیگر نیز وارد رابطه میشود. در اینجا «سوپرایگو» در حال شکلگیری است. اختلالات نوروتیک نیز بهواسطه اوامر سوپرایگو به ایگو برای بازداری و سرکوب «اید» به وجود میآیند. همچنین اختلالات شخصیتی هیستریونیک نیز متعلق به این مرحله میباشد.

اختلال شخصیت مرزی در نوسان بین اختلالات سایکوتیکی و نوروتیکی قرار دارد؛ یعنی شخصیت مرزی اپیزودهایی از نارسیسیزم و پارانویید را به همراه مکانیسمهای دفاعی و منشهای مرحله دهانی که در خشم و عصبانیت با کنشنمایی (Acting out) نمایان میشود و نیز منشهای مقعدی -سادیستی که نمود آن در متخاصم بودن، تنفر، افکار وسواسی و کمالگرایی که متعلق به مرحله مقعدی میباشد، در بخش پیش ادیپی دارد. اپیزودهایی از اختلال شخصیت هیستریونیک، نمایشی و اغواگرانه را از بخش ادیپی و منشهای بعد از سهسالگی همچون منشهای مرحله فالیک به همراه دارد. بیپروایی جنسی و از ابژهای بهسوی ابژه دیگر رفتن، علاقه به تائید دیگران، جلبتوجه کردن نیز از رفتارهای نوروتیک است که همراه با اضطرابی که درنتیجه تعارض بین «اید» و «ایگو» است، وجود دارد.

بنابراین اختلال شخصیت مرزی وجوه اشتراک و افتراق بسیاری با اختلالات شخصیت دیگر دارد؛ اما آنچه باعث همآیندی اختلال شخصیت مرزی و دوقطبی است، سطح رفتار و خلق (mood) هست که در سطح ساختاری و پویایی روان، دارای وجه افتراق بسیار است.

درمانهای تحلیلی و روانپویشی

از میان روشهای درمانی پویا رویکردهای کرنبرگ (1975)، آدلر و بویی (1979) و بتمن و فوناگی (2004)، بیشترین توجه را به خود اختصاص دادهاند. دراینبین روش درمانی کرنبرگ از همه قدیمیتر است؛ بهطوریکه میتوان گفت مدل روابط ابژه او به لحاظ تئوری و تکنیک جامع و یکپارچه بوده و تأثیر قابلملاحظهای بر ادبیات روانکاوی بهجا گذاشته است.

رواندرمانی بیانی (expressive psychotherapy) کرنبرگ برای اختلال شخصیت بوردرلاین یا سازمان شخصیت مرزی (BPO)، «درمان مبتنی بر انتقال» (TFT) نامیده میشود و بر سه عامل اصلی تأکید میکند: تفسیر، خنثی بودن تکنیکی و تحلیل انتقال.

کانون تمرکز درمان بر رویارویی و حلوفصل تعارضات درون روانی قرار دارد. اهداف درمان نیز شامل افزایش کنترل تکانه و تحمل اضطراب، توانایی تنظیم و تعدیل عواطف و شکلگیری روابط بین فردی باثبات میباشد. علاوه بر این روش TFT برای آماج (targets) درمانی از یک رویکرد سلسله مراتبی در سال اول درمان استفاده میکند. این آماج عبارتاند از:

مهار رفتارهای خودکشی گرایانه و خود آسیبرسان، رفتارهای مخرب درمان (therapy-destroying behaviors)، همانندسازیها و تکرار الگوی روابط ابژه که در ارتباط انتقالی تجربه میشوند (Clarkine 2001).

کرنبرگ برای آن دسته از درمانجویان مبتلا به BPD که از آشفتگی بیشتری برخوردارند رواندرمانی حمایتی را هم پیشنهاد میکند. رواندرمانی حمایتی نیز مانند رواندرمانی بیانی بر اهمیت رابطه بین فردی در درمان (Transference) تأکید میکند با این تفاوت که در اوایل درمان تفسیرهای کمتری ارائه میشود و فقط واکنش منفی نسبت به درمانگر و درمان مورد بررسی قرار میگیرد. هر دو روش درمانی، سالهای زیادی طول خواهند کشید و تمرکز اولیه آنها بر رفتارهای خودکشی گرایانه و رفتارهای مخرب درمان قرار دارد.

درمان ذهنی سازی (mentalization therepy) که توسط بتمن و فوناگی (2004) ایجاد شده روش درمانی فشردهای است که در رده درمانهای دلبستگی قرار میگیرد. در این دیدگاه اختلال شخصیت مرزی بهعنوان نوعی اختلال دلبستگی تلقی میشود و بر الگوهای ارتباطی و عوامل ناهشیاری که موجب بازداری تغییر میشوند تأکید میکند.

«ذهنی سازی» به ادراک یا تعبیر و تفسیر کنشهای ارادی خود فرد و دیگران اشاره دارد. ازاینرو کانون اصلی درمان ذهنی سازی، کمک به درمانجو است تا بتواند تجربههای ذهنی خود را به سطح هشیاری آورده و احساس منسجم و کاملی از عاملیت روانی (agency) را تسهیل کند. هدف این روش افزایش ظرفیت درمانجو برای بازشناسی افکار و احساساتی است که تجربه میکند.

سرانجام اگرچه بسیاری از رفتارهای بیماران مرزی در برخی از اوقات حتی برای درمانگرانشان نیز ناراحتکننده یا غیرقابلتحمل است و اغلب کمترین دلسوزی و بیشترین سرزنش را از درمانگران دریافت میکنند اما باید این موضوع را مدنظر قرار داد که پشت رفتارهای نابسامان، بیثبات و خشم ویرانگر آنها کودک کم سن و سالی قرار دارد که بشدت نیازمند محبت مادر است؛ مادری که حضور فیزیکی نداشته، یا اگر هم داشته حضور روانشناختی واقعی نداشته است.

شاید درک عمیق بیماران مرزی نسبت به زندگی به ما رواندرمانگران کمک کند تا رویکردی متواضعانه و توام با دلسوزی بیشتر نسبت به بیماران مرزی اتخاذ کنیم؛ رویکردی که یک روانکاو را در جایگاه دوجنسیتی قرار میدهد تا بتواند از سویی بهعنوان نمادی از مادر، جراحات واردشده در سازمان سایکوز را در بیمار ترمیم کند و از سوی دیگر در جایگاه پدر او را وارد سازمان نوروتیک سازد تا بیمار از گذار ادیپی خود و تعارضات آن عبور نماید.

برچسب: روانکاوی, نویسنده: حدیث کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 8:31

صفحه بندی