ترجمه ،تحلیل و تالیف: دکتر علی درخشنده
در سال 1910 شخصی بنام Sergei Konstantinovitch Pankejeffمعروف به Wolf man یک مرد ثروتمند روسی برای درمان نزد فروید می رود .
بیمار یک مرد جوانی است که در سن 18 سالگی مبتلا به سوزاک شده و بعد از آن دچار بیماریهای روانی می شودو چند سال بعد از 18 سالگی که برای درمان روانکاوی اقدام می کند از لحاظ سلامت روان در شرایط ناایمن قرار داشته است . آنگونه که بنظر می رسد قبل از 18 سالگی مشکلی نداشته مشکلات خاصی نمایان نبوده و سیر طبیعی خود را طی کرده است .
اما در دوران کودکی یک سری روان رنجوریهایی را آشکار می کند که شامل فوبیای حیوان و وسواس بود. تمرکز فروید در ارائه این گزارش بیشتر بر روان رنجوری است که فرد در دوران کودکی به آن مبتلا بوده که این ملاحظات هم تکنیکی است و هم اخلاقی . چون فروید معتقد بود که اگر بخواهد در مورد دوران بزرگسالی این شخص سخن گوید ، بدلیل اجتماع و جامعۀ کوچک آن دوران که بیشتر افراد همدیگر را می شناختند و ممکن بود که این کیس شناخته شود ، بنابراین از گزارش دوران بزرگسالی امتناع می کند.
تنها این توضیح را می دهد زمانیکه wolf man برای درمان مراجعه می کند ، مدتی در آسایشگاه به علت اختلال دوقطبی بستری بود که در حالت غالب افسردگی در او دیاگنوز شده بود.
پرداختن به روان رنجوری دوران کودکی نه در زمان وقوع بلکه 15 سال پس از خاتمه یافتن آن از ویژگیهایی است که ارائه این گزارش را مهم می کند.
فروید معتقد بود که کار با کودک با اینکه اطلاعات خوبی به ما می دهد اما چون کودک ، دایره لغات کافی ندارد ، اطلاعاتی که بدست می آوریم کافی نیست و ما به لایه های ناخودآگاه نمی توانیم دسترسی پیدا کنیم و ورود به دنیای کودک سخت است .پس ترجیحاً بیشتر با بزرگسالان کار می کرد .
بنابراین در این کیس ما از روان رنجوری کودک صحبت می کنیم اما به زبان بزرگسال .
نکتۀ دیگری که این کیس برای فروید دارد . طول مدت و شدت بیماری است ، هم زمانیکه بیمار مراجعه کرد در اوج بیمار ی بوده و هم اینکه مدت درمان از سال 1910 تا 1914 یعنی 4 سال طول کشید که فروید بیماران را هفته ای 5 تا 6 بار می دید و این کیس جزو طولانی ترین مدت درمان را داشته است . فروید معتقد بود که چون به مدت طولانی بررسی شده است می تواند قضایای بسیاری داشته باشد که در صورتیکه اگر روانکاوی او در کوتاه مدت به نتیجه می رسید ، اطلاعات جدیدی که می توانستند باعث پیشرفت روانکاوی شود را در حال حاضر نداشتیم زمانی که روانکاوی طولانی تر باشد ما با داده های تازه تری روبرو می شویم که ممکن است شرایط را برای درمان و پیشرفت روانکاوی بهتر کند در این خصوص فروید مثالی می زند می گوید: اگر شما بخواهید به شهری بروید و آن شهر در حال جنگ باشد . باید موانع و مقاومت های دشمن شکسته شود تا وارد آن شهر بشوید ولی اگر در حالت صلح باشد می توانیم براحتی وارد آن شهر بشویم . بنابراین وقتی که ما در حال جنگ هستیم باید زمان بیشتری را صرف کنیم تا بتوانیم به آنجایی که می خواهیم برسیم .
جزئیاتی که در مورد این کیس مطرح می شود . فروید می گوید بقدری این جزئیات فوق العاده و جالب است که من تردید دارم در صورت عنوان کردن آن قابل باور برای دیگران باشد ، اما بهرحال این ریسک را می کنم . تا آنجایی که اخلاق روانکاوی اجازه می دهد مسائل را در مورد فرد مطرح می کنیم .
با ورود به تاریخچه بیمار، فروید مطرح می کند که که والدین بیمار در جوانی با هم ازدواج کردند . ابتدای زندگی شان مسیر خوبی را طی می کردند اما کم کم دستخوش نا خشنودیهایی می شوند ، مادر دچار دردهای شکمی می شود و بیمار خاطراتی را بیاد می آورد از دردهایی که از زبان مادر می شنود.
پدر دچار حملات افسردگی می شود و این امر باعث می گردد که خیلی از دوره ها پدر حضور نداشته باشد و خارج از منزل باشد. بیمار یک خواهر داشته که دو سال از او بزرگتر است . دختر باهوش ، با استعداد و بازیگوش که نقش بزرگ و مهمی را در زندگی بیمار ایفا می کند . یک پرستار روستایی و مسن نیز در دوران کودکی از آنها نگهداری می کرده این پرستار هم در خاطرات کودکی نقش هایی را ایفا می کند . تابستان ها والدین طبق روال به سفر می رفتند و گاهی هم خواهر را با خود می بردند و گاهی هم خواهر و برادر در خانه می ماندند. یکی از تابستانهایی که خواهر و برادر در خانه بودند یک معلم انگلیسی هم استخدام می شود که از آنها مراقبت کند و آنجا بماند . اوایل بنظر می رسد که این پسر کودکی آرام و مطیع است بطوری که بارها به او گفته می شد که بهتر بود تو دختر می شدی و خواهرت پسر می شد. اما این خلق ارام بعد از یک تعطیلات تابستانی که والدین نبودند تغییر شدیدی می یابد .
وقتی که والدین به خانه بر می گردند با کج خلقی، پرخاشگری ، لجبازی و رفتارهای نابهنجار مواجه می شوند و بدلیل اینکه بچه ها را به معلم انگلیسی سپرده بودند انگشت اتهام را به سمت او می گیرند و حضور معلم را دلیل بروز این رفتارها می دانند.
خود بیمار معتقد است که این تغییر خلق در یک شب کریسمس اتفاق افتاده که خیلی منتظر هدایای زیادی بوده ولی ان چیزی را که می خواست برآورده نشد . از جمله خاطرات این کیس این بود که خواهرش یک کتاب داستان مصور داشت که در آن تصویر یک گرگ در حالتی ایستاده ودر حال نشان دادن چنگالهایش بود . خواهر هم برای اینکه او را بترساند هر از گاهی تصویر را جلوی چشمهای برادرش می برد و او هم بشدت می ترسید و فریاد می زد . در صورتیکه خواهر از هیچ تلاشی فروگذار نبود و هر کجا که ممکن بود این تصویر را به او نشان می داد و او را می ترساند و از این وحشت لذت می برد . بیمار کم کم از دیگر حیوانات ترس پیدا می کند ولی بعد از یک دوره ترسیدن از آزار دادن آنها لذت می برد.
بعد از یک دوره وسواس بیمار شروع می شود که ساعت ها عبادت می کند . عکس قدیسین را نگه می دارد می بوسد و همزمان با این همه تلاش برای عبادت افکار کفرآمیزی به سراغ او می آید که باعث رنج و نگرانی او می شد. در مورد رابطه با پدر در سالهای اولیه رابطه خوبی داشته است که حتی آرزو می کرد مثل پدرش شود . بعد از سالهای نخستین رابطه بهم می ریزد آنهم به دلیل این بود که خواهر بخاطر هوش و استعدادی که داشت بیشتر مورد توجه پدر قرار می گیرد و برای کودک به نوعی بی توجهی بوجود می آید و خود را در رابطه ای می بیند که در آن احساس حقارت می کند.و رفته رفته از پدرمی ترسد و از او فاصله می گیرد. تقریبا در سن 8 سالگی عناصر فوبی و وسواس ناپدید می شود .
فروید اینجا یک سری سوالاتی را مطرح که علت این تغییر خلق چه بود؟ فوبی حیوانات از کجا پدید آمد؟ دلیل وسواس چه بود؟ و فروید می گفت تمام این سوالها و معماهایی است که روانکاوی باید سراغ آن برود و چرایی آن رابفهمد.
بنابراین فروید به بررسی تاریخچه بیمار می پردازد در مورد تغییر خلق پسر و حضور معلم انگلیسی ، بیمار دو خاطرۀ پوشان مطرح می کند . خاطرۀ پوشان(Screen memory) خاطره ای است که از کودکی بیاد می آید ولی بنظر می آید که عناصر خاطره محتوای خاصی ندارد ولی فروید معتقد است که این خاطرۀ پوشان در بردارندۀ خاطرۀ مهمی است که پشت آن پنهان شده ولی یک عناصری که ساده تر و بدون سانسور است قابل ماندگاری در خودآگاه می شود.
یکی از خاطرۀ پوشانی که مطرح شد این بود که معلم در حین اینکه جلوی پسر راه می رفت می گفت: نگاه کن دم کوچکم را ببین و تصویر بعدی که حین سواری کلاه معلم را باد می برد و بچه ها می خندند . براساس تداعی ها و صحبت بیمار هر دوی این تصویرها می تواند تداعی گر عقده اختگی باشد یعنی هم کلاه برداشته شدن هم دم کوچک و ما را مجاز به تعبیری می کند که شاید از سمت معلم یک تهدیدی درباره اختگی برای کودک اتفاق افتاده است .
وقتی فروید این تعابیر را به بیمار می گوید ، خوابهایی برای او اتفاق می افتد که براساس این خوابها تداعی هایی صورت می گیرد ، بیشتر محتوای خوابهایی که بیمار می آورد حول رفتارهای تهاجمی است که علیه خواهر و معلم انگلیسی دارد.
در مورد تداعی هایی که مرتبط با این خوابهاست یک خاطره عنوان میشود . خاطره اغفال توسط خواهر بزرگتر است که برای کودک اینگونه مطرح می شود که یک روز در دستشویی بودیم که خواهرم می گوید بیا قسمت پایین بدنمان را به همدیگر نشان بدهیم و یک سری اتفاقات از این دست که به گونه ای تحریفات جنسی را برای کودک بوجود می آورد. در این خاطرات بیشتر مواقع فاعل خواهر است بنابراین مفهوم رویاهایی که فرد می بیند قابل فهم تر می شود ، رویاهایی که ماهیت پرخاشگرانه و تهاجمی دارد . فروید معتقد است که این اغفال کودک را در شرایط منفعل و مفعول قرار داده که این امر باعث یک نوع جراحت بر خودشیفتگی مردانه کودک است و در خوابها گویا آن مطلوب و آنچه که ایده آل اوست بطور معکوس بجای حقیقت تاریخی می گذارد و به تهاجم خواهر می پردازد.
بدین وصف رفتارهای پرخاشگرانه ای که در آن زمان که باعث تغییر خلقی نیز شده بود ریشه یابی شد .
فروید در مورد خواهر بیمار می گوید که فعالیت جنسی او پیشرس بوده و در چند صفحه سیر زندگی تا بزرگسالی او را شرح می دهد که در نهایت با خوردن سم خودکشی می کند .
در مورد رابطۀ این خواهر و برادر در کنار دوست داشتن خشم و حسادت زیادی که پسر بچه نسبت به خواهرش داشته که خیلی هم مورد توجه پدر بود. در دوران نوجوانی براساس علاقه ای که به خواهر داشت ولی خشم و عصبانیت اجازه نمی داد که به او نزدیک شود. از خواهر فاصله می گیرد و با یک دختر روستایی که هم اسم خواهرش بوده ارتباط دوستی برقرار می کند و جالب اینجاست که اکثر ابژه های عشقی که انتخاب می کند دخترهای بیسواد ، غیر تحصیل کرده و کم هوش و یا خدمتکار که باز هم اینها به نوعی معکوس روایت خواهر هستند.
زمانی که این اتفاق از سمت خواهر برای او می افتد او سه سال و نیم داشته و همزمان بوده با آن تابستانی که معلم انگلیسی هم آمده بود. بنظر فروید بیداری و تحریکات جنسی که کودک داشته باعث تغییرات خلقی در او می شود . بعد از اینکه این اتفاق می افتد کودک از خواهر فاصله می گیرد ولی بدلیل بیداری و تحریکات جنسی شروع به عوض کردن ابژه می نماید و به سمت دایه اش می رود . برای جلب توجه دایه شروع به دستکاری و ور رفتن خود می نماید و آنچه که از سمت دایه می گیرد تهدید و اضطراب است . دایه او را از این کار منع می کند ، بنابراین احتمال اختگی را برای او بوجود می آورد از اینجا عقدۀ اختگی شروع می شود . همزمان با تهدید به اختگی شاهد ادرار کردن خواهر و دوست خواهرش می شود که اصولا دیدن این صحنه برای بیشتر بچه ها تهدید به اختگی را واقعیت می بخشد.
در سن چهار سالگی مادر این پسر او را با داستانهای کتاب مقدس آشنا می کند ، آشنایی با کتاب مقدس باعث می شود علائم فوبی از بین رفته و جای آنرا علائم وسواسی بگیرد و درگیر آداب و مناسک وسواسی شود.
فروید می گوید: با توجه به این اتفاقات ما می توانیم زندگی کودکی را به چند مرحله تقسیم کنیم :
دورۀ اول از تولد تا سه سالگی که در این مرحله توسط خواهرش اغفال صورت می گیرد و صحنۀ آغازین هم دیده می شود.
دورۀ دوم از سه سالگی تا چهار سالگی می باشد که خلق بهم ریخته است و در این دوره آن خواب را می بیند.
دورۀ سوم مرحلۀ فوبی حیوان است که تا پنج سالگی بطول می انجامد و دورۀ بعد هم دورۀ وسواس است که تقریبا تا ده سالگی وجود دارد. " این تقسیم بندی ها بدین معنا نیست که که دوره ای تمام می شود و دورۀ دیگری آغاز می شود . بلکه برخی از ویژگی های هر دوره در دورۀ بعد ادامه می یابد .
در دورۀ وسواس دیگر فوبی گرگ وجود ندارد ، تداعی هایی که بیمار در دورۀ وسواس می کند ، داستانهایی که والدین و دایه اش برای او تعریف می کنند ، حول و محور رنج ها و مصائب مسیح بوده است. اوایل که این داستانها را می شنید خیلی انتقاد و مخالفت می کند و شکایت از خدایی که پسرش را عذاب می دهد و می گفت اگر خدایی داریم که قادر مطلق است پس چرا انقدر آدمهای شرور داریم .
مصائب مسیح و به صلیب کشیده شدنش این باور را در ذهن او ایجاد می کند که اصلا مسیح پسر خدا نیست اگر چنین بود خدا از او مراقبت می کرد و نمی گذاشت اتفاقی برای او بیافتد . و از طرفی ذهنش درگیر این می شود که آیا مسیح یک انسان است یا خداست؟ و براساس دوره ای که در آن قرار داشته (مقعدی-سادیستی) آنچه که برای او مطرح بود که آیا مسیح مدفوع می کرده یا نمی کرده؟ و خود این موضوع نیز افکار کفرآمیزی را برای او بوجود می آورد که اعمال و مناسک وسواسی هم حول این موضوع بود. که با راه و حل هایی سعی می کرد که این تصویر را از بین ببرد.
با توجه به تصویری که از رشد روانی – جنسی او داریم این موضوع برای ما قابل فهم می شود که بر اساس بازداری که اتفاق افتاده بود او وارد دورۀ سادیستی – مقعدی شده بود که بقول فروید که این دوره خصوصیات افراد وسواسی است به عقیدۀ فروید خوابی هم که در این دوران دیده بود قابلیت این را داشته که کودک را از این واپس روی که برایش اتفاق افتاده بود به مرحلۀ قبل تر یعنی فالیک ببرد ، اما این اتفاق رخ نداده و بجای آن اضطراب بوجود می آید و بجای اینکه نقش مفعول در برابر پدر بوجود بیاید تبدیل می شود به اینکه واپس روی کند و فوبی گرگ بوجود بیاید .
اما این تمایل به مفعول بودن در برابر پدر نیز از بین نمی رود چنانکه در ناخودآگاه چند روند همزمان با هم وجود دارد. هم همجنس خواهی ، هم مرحلۀ آدمخوارانه دهانی که در واقع در آن مرحله ترس و فوبی این بود که توسط پدر خورده شود .خود آزاری هم وجود داشته که در همۀ اینها هدفهای جنسی انفعالی می باشد.
براساس همین داستان در دورۀ وسواس ، افکار مذهبی که دارد اینطور می شود که خود را بجای مسیح قرار می دهد و پدر رابجای خدا (همان خدای بیرحم و ظالم که پسر خودش را قربانی کرد) در نتیجه از چنین خدایی باید ترسید یعنی از پدر باید ترسید ، از طرفی پدر را دوست داشت ، پدر مرد جنتلمن آرزوهایش که قرار بود وقتی که بزرگ شد همانند او شود. بنابراین این موضوع می شود سرمنشاء افکار متضادی که کودک درگیر آن است( از یک طرف اعمال مذهبی و از طرفی دیگر افکار کفر آمیزی که او را بسمت اتفاقات دیگر پیش می برد).
فروید در اینجا می گوید : که مصالحه ای برای او در حال وقوع است ، این افکار می آمد و او هم با اعمال و مناسکی آنها را خنثی می کرد و این مصالحه همینطور ادامه داشت ، هم اعتقاد شدید که روند دوست داشتن پدرش است ، هم افکار کفرآمیزکه روند خشم و تنفر از پدر است و همزمان این دو روند وجود دارد.
افکار هذیانی هم داشته است ، مثلا وقتی فهمیده بود که حضرت آدم بخاطر یک زن از بهشت رانده شد، می گفت که من هرگز ازدواج نمی کنم چون زن ها همیشه عامل گناه هستند. اگر این موضوع را بدرستی بنگریم و آن را بگذاریم در کنار اغفالی که توسط خواهرش اتفاق افتاده بود می بینیم که خشم شدیدی را نسبت به زنها شکل می دهد که می شود بر اساس تمایلات همجنس خواهانه نیز محسوب کنیم.
این دورۀ وسواس همینطور که جلوتر می رود توسط معلم آلمانی که یک مرد بود ،جایگزین هایی را پیدا می کند یعنی بجای مذهب علاقه اش کشیده می شود به سمت امور نظامی که در این امور نظامی هم بگونه ای دیگر آزاری را می تواند ارضاء کند ولی با ابزارها و روش های دیگر . فروید معتقد است که تمامی این واپس روی ها و سرکوبی هایی که برای او اتفاق افتاده است . این پسر را تبدیل می کند به موجودی بی علاقه ، بی ذوق که یادگیری برای او اتفاق نمی افتد بنابراین منزوی می شود و خیلی اتفاقات دیگری که او را از رشد فعال و شاداب باز می دارد . در حین درمان اتفاقاتی که برایش اتفاق می افتد این شادابی تا حدودی بازمیگردد. فروید یادآور می شود که این گزارش دارای محدودیات و حذفیات بسیاری است ولی با توجه به این موضوع ، این داده ها را در یک بافت کلی نگاه کنید.
فروید می گوید در مرحلۀ مقعدی – سادیسم که اهمیت زیادی در روان رنجوری دارد ، تحت دو عامل قرار می گیرد . بعد سادیسم و بعد ناحیۀ مقعدی چنانکه فروید می گوید تا بدینجا ما در خصوص بعد سادیسم گفتیم که چه اتفاقاتی برای او افتاد و چه کارهایی انجام داد و در نهایت تبدیل به مازوخیسم می شود ، اما یک چیز که مهم است خصوصیات مقعدی است که در این فصل فروید تمام تمرکزش روی این موضوع است. یکی از موارد مهمی که خصوصیت مقعدی در این افراد دیده می شود نحوۀ برخورد آنها با پول است . همینطور که می دانید در درمان پول نقش مهمی دارد . نحوۀ پول دادن ، واکنشی که فرد به پول نشان می دهد و بسیار حائز اهمیت است که ما درخصوص این موضوع بینش خوب و واکنش مناسبی داشته باشیم و تعبیر و تفسیر نیز انجام شود. فروید بیان می دارد در دوره ای از رشد که علاقه حول و محور (مدفوع) است ، به مرور می تواند خود را در اشیاء نشان دهد که یکی از آنها پول است که در این بیمار نیز این موضوع خود را نشان می دهد .
توسط ارثی که از پدر و عمو به او می رسد خیلی آدم ثروتمندی می شود و هر کسی که این ثروت را کم اهمیت می گرفت خیلی عصباین می شد . اما نسبت به این همه ثروتی که داشته هیچ برنامه ریزی مالی نداشت چنانچه بی توجه و اهمال کارانه برخورد می کرد . جایی خیلی خسیس می شد و جای دیگر ولخرج ، نکته مهم این بود که هیچگاه هیجان بر منفعت مالی غالب نمی شد و اکثر منفعت مالی در ارجحیت بود . این موضوعات را نسبت به پول نشان می داد ، جاهایی هم پول جانشین رابطه با خواهر و مادر می شد. مثلا بعد از فوت پدرش به مادرش می گفت : تو دوست داری من بمیم و همۀ ثروت به تو برسد .
بحث دیگری که در ویژگی مقعدی وجود دارد حرکات روده ای است در واقع روده هم جزو ناحیه مقعد محسوب می شود ، بیمار مدت های طولانی دفع خودبخودی و عادی نداشته یا از طریق مسهل دفع می کرد. با مراجعه به پزشک ، متوجه می شود که مشکل خاصی وجود ندارد و تماما عامل روانی است که می بایست بررسی شود. فروید معتقد است که این مشکلات روده ای که بیمار تجربه می کرد ، بیان یک هیستری است . همانطور که می دانیم هستۀ وسواس هم یک هیستری است . در کودکی هم بیماریهای روده ای داشته و بارها و بارها بی اختیار دفع می کرد. ( البته لذت دفعی که در دورۀ آنال وجود دارد را نباید فراموش کرد) پس بنابراین در بی اختیاری هم لذت وجود دارد. کودک در این مرحله به هر چیزی که مربوط به مدفوع می باشد توجه نشان می دهد.
شبهایی که در اتاق معلم انگلیسی مجبور بود بخوابد ، بخاطر تهدید به اختگی که در او وجود داشت هر بار مدفوع می کرد.
یکی از عواملی که فروید تاکید می کند که باید مورد توجه قرار داد مادر بیمار است . مادر بیمار نیز دردهای شکمی دارد و روی این موضوع حساسیت داشت و در بیمار هم دردهای شکمی مرتبط با روده تجربه می شد . در دوران کودکی نگاه کودک به مقعد ، به عنوان عضوی زنانه محسوب می شد بر اساس آن تصاویر که در صحنۀ اول دیده بود می توانست عضو مهمی در رابطه با پدر باشد و براین اساس همانند سازی با زنان را حول و حوش این ناحیه قرار می دهد . در واقع وقتی ما اختلالاتی را در روده می بینیم به نوعی بیانگر همانندسازی زنانه ای است که با مادر خود انجام داده تا بتواند ماهیت زنانه بگیرد. حتی فروید معتقد است حتی در مورد اختگی که مربوط به عضو تناسلی بوده اطلاعاتی که بدست می آورد باز هم این داده ها باعث نمی شود که نسبت به دانشی که مقعد را عضو مهمی می داند ، کناره گیری کند او می گوید : کودک اینگونه است که اگر ما اطلاعات جدید و درستی به آنها بدهیم باز باعث نمی شود که خیلی سریع اطلاعات قدیم را کنار بگذارند ، بلکه آنها را در ناخودآگاه نگاه می دارند و بر اساس آنها عمل می کنند.
بنابراین در مورد زنانگی هر دو عضو هم تهدید به اختگی و هم ناحیه مقعدی اهمیت زیادی می یابد و در ناخودآگاه تناقضی وجود ندارد. یکی از چیزهایی که در مورد محتوای روده مهم است و همچنان در مورد کودکان و در مورد این بیمار باید بدانیم ، این است که اصولا کودک محتوای روده را در قالب ابتدایی ترین معانی بدان نگاه می کند . مدفوع نخستین هدیه کودک است ، همانطور که می دانیم در مرحله دهانی کودک فقط گیرنده است ، اما در مرحله آنال کودک می تواند بدهد یا ندهد . در این مرحله والدین خیلی حساس هستند به آداب توالت و نظافت ، کودک می فهمد که این قابلیت را دارد که چیزی را بدهد یا ندهد . چنانچه بدهد به معنای یک هدیه است یعنی حاضر است عضوی از خود را که خیلی مهم است بخاطر کسی که دوستش دارد از خود جدا کند و به او بدهد و در حالت منفی کودک اگر بخواهد ممانعت و لج بازی کند آنرا دریغ می کند .
در روند رشد ، مدفوع که به معنای هدیه بود ، معنای دیگری پیدا می کند . در نگاه کودک راه تولد نوزاد مقعد است . بخاطر آنکه کودک اطلاعات زیادی ندارد برای او توزاد و مدفوع معنای یکسانی می یابد. نوزادی که هدیه است می تواند هدیه ای از سمت مادر به پدر یا از سمت پدر به مادر و بیانگر ارتباط پدر و مادر است . بخاطر همین از یک دوره ای از بدنیا آمدن یک فرزند دیگر نگران بود و حساسیت داشت چون معنایش این بود که این دو تا باهم بودند و یک بچۀ دیگر آمده است، و به شدت از این امر ناراضی بود. در مورد پذیرش اختگی بیمار توهم های زیادی نشان می داد . یکی از توهماتی که در موردش سخن گفت این بود که در سن 5 سالگی زمانی که داشت در باغ بازی می کردو پرستار نیز حضور داشت . روی درخت گردو که در خواب نیز این درخت را دیده بود با چاقو خط می انداخت که انگشت کوچک را می بد و از پوست آویزان می شود و بشدت هم از انگشت بریده شده خون می آید ، بطوری که وحشت می کند و گوشه ای می نشیند و با کسی حرف نمی زند .چند دقیقه که می گذرد و به انگشتش نگاه می کند می بیند که انگشت سرجایش است و هیچ اتفاقی نیافتاده و صرفا یک توهمی از اختگی است .
فروید می گوید سوالی که مطرح می شود این است که فرد اخته کننده کیست ؟
فروید در جواب اینگونه می گوید با توجه به تصاویر مذهبی که در مورد خدا و پدر داشت ، فرد اخته کننده پدر است . پدر کسی است که باید از او ترسید چون ممکن است که عضوی که از آن توست را از تو تو بگیرد . این باعث خشم شدیدی نسبت به پدر می شود و در عین حال احساس گناه را بوجود می آورد . در مرحلۀ ادیپ این یک روند معمول است که پسر به مادر احساسی دارد و از طرفی می ترسد که توسط پدرش اخته شود و این نگرانی باعث می شود که بجای خواستن مادر این تمایل را سرکوب کند و شروع به همانند سازی با پدر کند و وارد سیستم نوروز شود. آنچه که در مورد این بیمار وجود دارد این است که یک جریانی درون این کودک وجود داشته است و آن هم این است که خود پدر اخته است و کودک ، این پدر را یک پدرفالیک نمی دید. یعنی بر اساس ویژگی ها و تداعی هایی که در خصوص پدر داشت ، آدمهای معمولی و فقیر را بیشتر در ذهن خود به عنوان جانشین پدر قرار می داد.
خاطرۀ دیگری که داشت این بود که روزی پدرش بیماری تنفسی می گیرد و در بیمارستان بستری می شود زمانی که به ملاقات پدر می رود او را در یک حالت رنجور و ناتوان می بیند که در حال نفس نفس زدن است و همۀ اینها تداعی کنندۀ پدر اخته و غیر فالیک می باشد. بنابراین این یک عامل مضاعف می باشد که کودک نتواند مرحلۀ ادیپال را بدرستی طی کند . در در جایی از مقالۀ " روانکاوی پایان پذیر و پایان ناپذیر " از آن سخن می گوید که این نمونه ای (بیمار) بوده که باید پایان درمان را مشخص کند . یکی از خاطراتی که در دوران انتهایی درمان مطرح می کند تصویر یک پروانه است که بدنبال آن می دوید ، این پروانه بالهای بزرگی داشت و نوارهای برجستۀ زردی روی بالهای پروانه بود ، زمانی که پروانه به آن نزدیک می شود او فرار می کند ؛ این تصویر خیلی مبهم است و چندین بارهم طی روانکاوی خود را نشان داد . فروید معتقد بود که این نیز جزو همان خاطرۀ پوشان است که در پس خود چیزی را پنهان کرده است که در انتهای درمان درمان با تداعی هایی آغاز می شود و اینطور نشان داده می شود که پروانه در زبان روسی مادربزرگ و زن است که در بیمار پروانه گویا دختر و زن تداعی می شود ، در دوران کودکی دختر خدمتکاری بود که به او علاقه داشت در ابتدا که او هم نام مادرم بود ، بمرور اصلاح می شود و می گوید اسم او گروشا بود که در زبان خودشان یعنی گلابی که با رنگ زرد بال پروانه تداعی می شود . گلابی ها در پشت خانه در انباری نگهداری می شود در آنجا هم یک تداعی دیگر می آید که خدمتکار خانه در حال تمیز کردن آنجا بود و شبیه مادر ، در صحنۀ اولیه بود که آنجا پسر ادرار می کند و از سمت خدمتکار تهدید به اختگی می شود و بعد از آن تداعی های مختلف از تجربۀ علاقه به دخترهای خدمتکاری که خیلی ها به این تصویر شبیه بوده است . در اینجا فروید می گوید که تقلیدی از پدر است در انتخاب ابژه انگار تلاشی است برای بدست آوردن هویت مردانگی .
بنابراین فروید باز به صحنۀ اولیه رجوع می کند که آیا این صحنه واقعی است یا نه؟ حتی اشاره ای به نظریۀ یونگ می کند که می گوید یک میراث ناخودآگاه از گذشتگان منتقل می شود و در ذهن کودک وجود دارد و می گوید در این کیس شواهدی مبتنی بر رد واقعی بودن آن موجود نیست .
یکی از تفسیرهایی که فروید از صحنۀ اولیه و مشکلات روده ای بیمار دارد این است که بیمار خود را با مادر همانند سازی کرده بود در نتیجه روده عاملی زنانه می شود. تصویری که اتفاق می افتد تکرار صحنه اولیه است یعنی صحنه ای که به نوعی مفعول جنسی قرار می گیرد در همانند سازی که با مادر دارد و نتیجه آن که مدفوع است همان کودکی است که از عمل جنسی قرار است متولد شود.
این بیماری تنها به این شرط پایان می پذیرد که بیمار بتواند جای یک زن قرار بگیرد یعنی خودش را جایگزین مادر کند و بتواند با پدر ارضاء شود و توسط این پدر رابطه کودکی بدنیا بیاید که هدیۀ او به پدر باشد . در واقع این آرزوی هم جنس خواهانه است ، در تکرار صحنۀ اولیه تمامی این آرزوهای هم جنس خواهی مانند متولد شدن از پدر، ارضاء توسط پدر به معنای از دست دادن مردانگی است . منتهی به زبان دورۀ مقعدی مطرح می شود . با توجه به این موارد که بسیار برای کودک اضطراب آوراست او تلاش می کند که از طریق سمپتوم ها و مکانیسم ها اینها را سرکوب کند.
فروید در جمع بندی که از این کیس می کند ، می گوید که توصیف این مراحل اولیه و لایه های عمیق ناخودآگاه اتفاقی بوده که برای فروید تا به آن روز اتفاق نیافتاده و از طرفی به علت ملیت متفاوتی که بیمار داشت گرفتن اطلاعات از او با دشواری همراه بود .
در مرحلۀ دهانی چیزی که در بیمار دیده می شود ، اختلال بی اشتهایی و دوره هایی از مشکلات غذاخوردن را نشان می دهد . مرحلۀ دهانی نیز مرحلۀ آدمخوارانه می باشد . بیمار فوبیای گرگ دارد( گرگ قرار است مرا بخورد) که با ادبیات دهانی یکی است . اعتقاد فروید براین است که بی اشتهایی بیمار با مرحلۀ دهانی مرتبط است.
حدود دو سال و نیم همانند سازی با مادر اتفاق می افتد که پسر با تجربه ای که در صحنۀ اولیه داشت از دست دادن مردانگی را تجریه می کند. از دست دادن مردانگی در پسر مربوط به دورۀ فالیک است این ترس از دست دادن خیلی زود برای او اتفاق می افتد ، فروید اعتقاد دارد که سازمان تناسلی خیلی پیش رس برای او اتفاق می افتد که می تواند ناشی از صحنۀ اولیه و اغفالی باشد که توسط خواهر برای او اتفاق می افتد . در برابر تهدید به اختگی این سازمان تناسلی پیش رس در هم شکسته می شود و واپس روی می کند به مرحلۀ مقعدی ، مرحله ای که بقول فروید کودک بطور آهسته و آرام در حال گذار از آن بود . ولی این واپس روی باعث می شود که مرحلۀ سادیستی-مقعدی تغیر شکل دهد و حالت تهاجمی به خود گیرد و با وجود احساس گناه در کودک سادیسم را تبدیل به مازوخیسم می کند.
نکتۀ مهم دیگر ، ویژگی کودک که در صحنۀ اولیه از پدر و مادر داشته ویژگی یک فرد منفعل بود و تهییجی هم که برای او اتفاق افتاده از طریق دفع خودش را نشان داده است . در این دوران از همان زمان اغوا ، دو حوزۀ کنجکاوی جنسی برای کود بوجود می آید یکی اینکه نوزاد از کجا می آید و دیگر اینکه امکان اختگی چقدر وجود دارد . در چهار سالگی آن رویاء که مثل یک ماشه چکان عمل می کند اتفاق می افتد . بقول فروید این رویاء می توانست سازمان تناسلی از دست رفته را دوباره احیاء کند . اما بجای آن سرکوب ، واپس رانی و اضطراب شدید می شود . در نتیجه فوبی گرگ شکل می گیرد .
فروید معتقد است آنچه که دچار سرکوب شده است تمایلات همجنس خواهانۀ کودک است که در آن مرحله مفهوم تناسلی داشته ولی سرکوب اتفاق می افتد و در ناخودآگاه ادامه حیات پیدا می کند .
خصوصا به علت ترسی که از مفهوم اختگی برایش بوجود می آید بنظر می رسد تعرض اصلی ایگو در مورد مردانگی و زنانگی است. در حالیکه در روان رنجوریها تعارض حول این موضوع است که میلی نیاز به ارضاء دارد ولی چون متناسب با واقعیت و سوپرایگو نیست، در نتیجه ایگو شروع به سرکوب می کند . اما در این بیمار ما کشمکش اخلاقی نمی بینیم ، بیشتر موضوع حول این محور که زنانه یا مردانه باشد. آنچنانکه برای خود فروید نیز سوال می شود که چرا اینگونه است؟ فروید یکی از عامل ها را نارسیسم مطرح می کند ، گویا برای این بیمار همه چیز در محوریت خودشیفتگی معنا می یابد.
خودشیفتگی در معنای دوران کودکی ، از دست دادن عضوی از بدن ، یک جراحت خودشیفته واری است که کودک تلاش می کند برای حفظ تمامیت خویش آسیبی بر او وارد نشود . گویا این میل خودشیفته واربه ایگو کمک می کند تا از پس تمایلات همجنس خواهانه بر آید . تمایلات همجنس خواهانه ای که اگر بخواهد به سراغش برود باید مثل مادر اخته شود و عضوی از بدن را نداشته باشد در نتیجه باید جلوی آنرا بگیرد و این تمایل را سرکوب کند .اتفاقی که در نهایت برای کودک می افتد این است که ظاهرا تمایل جنسی مردانه را حفظ می کند.اما بطور مدام با اضطراب بود گویا این حالت مردانه تقلا می کرده که در برابر همجنس خواهی بایستد و بتواند جلوی آنرا بگیرد . در فوبی بیمار هم همینطور است بقول فروید این یک هیستری اضطرابی است که تلاش برای پیشگیری از میل همجنس خواهی می کند .
برای اینکه از پدر بترسد و یک پدری را در ذهن خود بسازد از او بترسد در نتیجه این میل را سرکوب کند .
بنابراین می بینیم همه چیز در محوریت خودشیفتگی است که برای از دست ندادن عضوی از بدن می باشد و بمرور علائم پیچیده تری شکل می گیرد.
همانطور که گفته شد براساس یک اتفاق بیرونی وسواس شکل می گیرد . که این وسواس همان مواجهه با باورهای مذهبی می باشد که توسط مادر در او شکل می گیرد . با بوجود آمدن این وسواس ساختارهای مقعدی-سادیستی آرامتر می شودو فوبیای گرگ از بین می رود.
انگار کودک یک روش بهتر پیدا می کند برای سرکوبی امیال خود ، یعنی می تواند توسط مفاهیم اعتقادی و مذهبی از پس امیال همجنس خواهانه خود بر بیاید . بنابراین با این اتفاق او از حالت لجاجت و سرکشی تبدیل می شود به پسری مطیع و در روابط اجتماعی فعالتر می شود اما نکتۀ مهم این است که در تاثیر مذهب با مسیح همانند سازی می کند با توجه به اینکه تولد بیمار هم روز کریسمس بوده و این نیز عاملی برای تسهیل در فرایند همانندسازی عمل می کند. رنج ها و مصائبی که مسیح متحمل می شود ابزاری برای میل خودآزاری است یعنی والایش یافته اما باز هم در حال ارضاء همان میل قبل است. عشق به پدر و میل به پدر هم در حال ارضاء است چون خدا جانشین پدر می شودبنابراین اینجا میبینیم که تمایلات همجنس گرایانه به یک شیوۀ بهتر در حال ارضاء است در واقع مذهب به این پسرک تحت فشار کمک می کند تا از طریق تلفیقی در ارضاء ، تصعید و جایگزین کردن روندهای شهوانی با روندهای روحانی یک دورۀ بهتری را تجربه کند . اما فروید می گوید به چند طریق این روند نمیتواند ادامه یابد چون افکار کفرآمیزی وجود داشت مثل خشم هایی که به پدر وجودداشت که ناشی از امیال سرکوب شده در کودک است ، دوگانگی عواطفی که نسبت به پدر داشت یعنی هم عشق و هم خشم داشت . همینطور تمایل روانی ، اصولا روان میل به گذشته دارد یعنی میل دارد به سمت دستاوردهای قبلی خود برود . براساس این عوامل مذهب سقوط می کند و دیگر کودک نمی تواند مشکلاتش را در آن حل کند و بعد توسط علاقه ای که به معلم مرد پیدا می کند ، امور نظامی را جایگزین می کند . در دورۀ بلوغ که دورۀ بعد از وسواس است یک دورۀ آرامی را طی می کند که در آن دوره بنظر می آید هدفهای جنسی زنانه است یعنی در جایگاه مردانه می نشیند و زن ها را انتخاب می کند . اما با اینحال باز هم انتخاب زنها ، انتخابی بی کیفیت بود . از تملک مردها لذت نمی برد و تمایل ناخودآگاه شدیدی به مردها داشت . این میل ناخودآگاه باعث می شد که خیلی وقتها از رابطه با زن ها بازداری کند یا وابستگی شدیدی را با آنها تجربه کند ، گویا کل دوران کودکی بین فعال و منفعل بودن در نوسان بود.
در دورۀ بلوغ تلاش می کند برای حفظ مردانگی . زمانیکه وارد جوانی می شود و وارد بیماری می شود تلاش بیمار در جهت تمایل مردانه بود یعنی میل بسمت مردها ، همان همجنس خواهی . عامل تسریع بیماری در بزرگسالی همانطور که گفته شد انرا به عنوان یک بیماری ناحیۀ تناسلی بحساب می آورد و بستری می شود و در آنجا خلقش بهم میریزد و اتفاقات زیادی می افتد . براسا بیماری که برای این عضو وقوع می شود و به علت همان خودشیفتگی که حفظ این قسمت از بدن برای کودک مهم بود . در واقع یک جراحت خودشیفته وار برایش اتفاق می افتد و این عضو را در معرض خطر و آسیب می بیند احساس تجربه خطر به عنوان ماشه چکان عمل می کند و باعث می شود که دوباره گذشته تکرار شود و اختلالات روانی بیمار شروع شود و در همین زمان است که وارد فرایند روانکاوی با فروید می شود .
فروید درپایان می گوید که تمام چیزهایی که در بزرگسالی و حین درمان دیده می شود بیانگر اتفاقاتی است که در دوران کودکی بود . اما فروید بدلایل حرفه ای واخلاقی از توضیح در مورد دوران بزرگسالی امتناع می کند و صرفا این گزارش را به عنوان روان رنجوری کودکی مطرح می کند .
فروید در بخش پاورقی که سالها بعد می نویسد توضیح می دهد که این بیمار در سال 1910 مراجعه و در سال 1914 روانکاوی او تمام می شود و در سال 1917 مقاله را بچاپ می رساند . سال 1919 بیمار دوباره به وین باز می گردد و به فروید مراجعه می کند . بنظر می آید که حالش خوب است اما معتقد است که مقداری وابستگی های ترانسفرانسیشال را با فروید تجربه می کند و می خواهد از شر اینها نیز خلاص شود . سال 1919 تا سال 1920 یک دورۀ تکمیلی با فروید می گذراند که حالش بهتر می شود و بهبودی بیشتری می یابد . بعد از ان نیز در سلامتی روانی خوبی بسر می برد . مشکلاتی هم که پیدا می کند توسط یکی از شاگردان فروید مورد درمان واقع می شود . حدود سال 1926 تا 1927 توسط یکی از شاگردان فروید درمان می شود که در یک مجله چاپ می شود .
بعدها بسیاری معتقدند که این نمونه را نوروز نبینیم . چون تمرکز اصلی در این کیس حول و محور مفهوم نارسیسم است . این مفهوم خیلی بیشتر برمی گردد به دوران سایکوتیک و ما می توانیم با نگاه سایکوتیکی بدان بنگریم .
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}