اعتقاد پيدا کرد. او معتقد بود که هر انساني ميخواهد غرايز خود را ارضا کند؛ امّا در عين حال، متوجّه پيامدهايِ اين آزادي هم ميشود. تمدّن، اين تضاد را از طريق دين، داوري ميکند. توهّم دين، ما را براي يک زندگي ارضا کننده در آينده، اميدوار و مطمئن ميسازد. فرويد، معتقد بود که دين، نقش بزرگي در تمدّن بشري، بازي کرده است (آرژيل، ۲۰۰۰ م).
فرويد توضيح ميدهد که زندگي، به ناگزير، با محروميت همراه است. از آن جا که خودِ تمدّن، مبتني بر وانهادن کششها و انگيزههاي غريزي است، پيامد گريزناپذير آن، رنج بردن فرد از ناکامي است. تمدّن، مستلزم نظم و مقرّرات اجتماعي است که بدون تحميل محروميت بر افراد نميتواند تحقّق پذيرد. گرايش انسان در مرحله تحوّل مذهبي، تلاش در جهت مقابله با تهديدها و محدوديتهاي تحميل شده از سوي طبيعت، از طريق انساني کردن آنهاست.
در اين مرحله، جهان طبيعي، به صورت انساني نگريسته ميشود، تو گويي که طبيعت نيز ويژگيهاي نوع بشر را دارد. اگر طبيعت، به گونهاي غيرشخصي نگريسته شود، نميتوان به آن نزديک شد، با آن برخورد کرد و تماس برقرار نمود؛ امّا اگر طبيعت، با سيماي انساني تصوّر شود، يعني داراي اراده، آرزو، مقصود و نيّت انگاشته شود، ميتوان بر آن تأثير گذاشت، خشمش را فرو نشاند، دلش را به دست آورهد، رشوهاش داد و ترغيبش نمود.
به عقيده فرويد، در شرايط جامعه ابتدايي که دين، نخستين بار در آن پديدار شد، يک چنين طرز تفکّري در باره طبيعت، بسيار مايه آرامش و دلداري است و در واقع، گامي به پيش، در برخورد با جهان به شمار ميآيد. فرويد، معتقد است که اين شيوه برخورد با ناکامي و محروميت، بر الگوي رابطه کودک ـ والدين، و بويژه بر رابطه ميان کودک و پدر، استوار است. فرد ميکوشد تا به همان نحو که با پدرش برخورد ميکند، با جهان طبيعي نيز برخورد کند (ثلاثي،۱۳۸۰ ش).
وي بر اين عقيده است که کودک، با اين که از پدرش هراس دارد، از سويي ديگر، مطمئن است که پدر، از او در برابر خطرهاي احتمالي، محافظت ميکند، درنتيجه، طبيعي است که اين دو موقعيت را همانند هم بداند. انسان، نيروهاي طبيعي را نه تنها به صورت اشخاصي در نظر ميآوَرَد که با آنها ميتوان مانند همگنانش ارتباط برقرار سازد، که اين امر البته نميتواند تأثير بيش از اندازه نيرومندي را که اين نيروها بر او ميگذارند، به قدر کافي توجيه کند؛ بلکه به آنها خصلت يک پدر را ميبخشد و آنها را به خدايان تبديل ميکند (فرويد، ۱۹۶۱)
به تدريج، خدايان، کم و بيش استقلال بيشتري از طبيعت مييابند. در ذهن انسان، اين انديشه پديدار ميشود که خدايان، خودشان حاکم بر سرنوشت هستند. در اين مرحله، بر کارکرد جبران کننده خدايان تأکيد ميشود. انسانها بر اين باورند که خدايان، محروميتهايي را که فرهنگ، بر اثر سرکوبي و تنظيم کششهاي غريزي بر آنها تحميل ميکند، جبران ميسازند. در اين زمان، دين، با اخلاقه عجين مي شود و وظيفه خدايان اين ميشود که کاستيها و زيانهاي تمدّن را ترميم کنند و به رنجهايي بپردازند که انسانها در زندگي اجتماعيشان و در مراقبت از اجراي احکامِ سرپيچيناپذير تمدّن، براي همديگر به بار ميآورند. خود اين احکام نيز سرچشمه خدايي مييابند و بر فراز جامعه بشري، جاي ميگيرند و به طبيعت و جهان، بسط پيدا ميکنند.
بايد تأکيد شود که فرويد نميگويد که همه دينداران، مانند آدمهاي روانآزرده هستند؛ بلکه درست بر عکس، مؤمنان، با پذيرش روانآزردگي جهاني، خودشان را از شرّ روانآزردگي شخصي رها ميسازند.
مايههاي بنيادين ديدگاه روابط موضوعي، نخستين بار در کار روانتحليلگري به نام ايان ساتي (۱۸۸۹ ـ ۱۹۳۵ م) (به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش) پديدار گشت، امّا کار او به نحو عجيبي مورد بياعتنايي قرار گرفت. ايان ساتي، روانپزشکي بريتانيايي بود که پيشگام فربرن محسوب ميشود و به سبب علاقه استثنايي به تاريخ اديان، معروف است. ساتي، اظهار ميدارد که الگوهاي رشد جنسي، و از همه مهمتر، عقده اُديپ ـ که فرويد آنها را همگاني ميپنداشت ـ ، عمدتاً حاصل منظومههاي خاصي از پوياييِ خانوادگي و به نوبه خود، حاصل شرايط فرهنگي رايج است.
به جاي ليبيدوي کور و پايدارياي که فرويد تصوّر ميکند، ساتي، از نياز فطري به همنشيني، سخن ميگويد که با کنجکاوي يا علاقه هدايت نشده، همراه است. ساتي به جاي آن که پرخاشگري را انگيزه مستقلي براي تخريب و نابود کردن خود در نظر بگيرد، خشم يا غضب را پاسخي به ردّ عشق ميداند؛ تلاشي که آدمي براي حفظ خود از انزوا و بازگرداندن ارتباطِ از دست رفته انجام ميدهد. ساتي، نه تنها بر اساس شواهد باليني، بلکه بر مبناي قومشناسي و رفتار جانوري، با نظريه پدرسالارانه و ضدّ مادين فرويد مخالفت ميکند و براي مادر، همان اهميّت اجتماعي را قائل ميشود که فرويد به پدر نسبت ميداد.
ساتي معتقد است که اين، مادر است که به يمن کارکردهاي جسماني خود، موضوع نخستين رابطه عاطفي قرار ميگيرد و از مرحله ابتدايي «منِ آيينهايِ کودکانه» پديد ميآيد؛ مرحلهاي که طي آن، کودک، تفاوتي ميان خود و ديگران قائل نيست. بنا بر اين، مادر است که نقش آغازين دارد، نه پدر، و همه حسادتها ـ چنان که خواهيم ديد ـ ، در حول مادر گرد ميآيند.
به گفته ساتي، اين پيوند عشق، از شور جنسي نشئت نميگيرد؛ بلکه ريشه در نوعي ظرافت و همدليِ روحي دارد که واسطه آن در آغاز نوازشهاي مادر و رضايت از خوراکي است که او تأمين ميکند. چيزهايي که آدمي، بعداً به آنها علاقهمند ميشود، جايگزينهاي نمادين عشق به مادر نيستند که سرکوب و دگرگون شده باشند؛ بلکه از دنياي مهر و شفقتي نشئت ميگيرند که کودک با مادر خويش، در آن سهيم بوده است. به نظر ساتي (۱۹۳۵ م، به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش)، همه فعّاليتهاي بعديِ اجتماعي، از جمله: هنر، علم و دين، کوششي است در راه اعاده يا يافتن جايگزيني براي عشق مادر که انسان، آن را در کودکي، پشت سر نهاده است.
از ميان اين فعّاليتها، دين، بيش از همه، مورد توجّه ساتي بود. به نظر ساتي، فرويد ـ که دين را در قالب عقده اُديپ تفسير ميکرد ـ ، به گوناگوني مذاهب و از جمله آيينهاي مهم و کهن مادرانه، چندان توجّهي نداشت. از اين رو، آراي فرويد در باب کارکردهاي فردي و اجتماعي دين، تنگنظرانه بود. مطالعات خودِ ساتي (۱۹۳۲، ۱۹۳۵ م، به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش) در باره دين، شايان توجّه است، نه تنها از آن رو که وي در اين مطالعات به مادر ـ الهه نيز عنايت کرده است؛ بلکه از اين جهت که به ارزش مثبت و درماني دين، بويژه در سنّت مسيحي، توجّه بيشتري نشان داده است.
ساتي (۱۹۳۵ م، به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش) مينويسد: «به عبارت بهتر، دين ـ که مانند بيماري رواني، از ناخشنوديهاي دوران رشد و بويژه اثر دوري از دوره کودکي پديد ميآيد ـ ، در شکلهاي برتر خود، ما را ياري ميدهد تا ارتباطات مؤثّر خود را با ديگران بهتر کنيم (يعني امري اخلاقي است)». بنا بر اين، در تقابل مشخّص با خودنگري و درماندگي بيمار رواني، دين، ملاحظات خود را در قالب نهادهاي اجتماعي و پيکرهاي از سنّت مورد احترام، بيان ميکند. دين، در واقع، نوعي نظام رواندرماني است. در عين حال، به همان اندازه که به فرياد کساني ميرسد که بيش از همه به کمک (رستگاري) نياز دارند، به چنگ روانآزردگان هم ميافتد. به نظر ساتي، اين آسيبپذيري، بويژه در مراحل گذار از رشد مذهبي تاريخي، آشکار است (وولف، ۱۳۸۶ ش).
گانتريپ (۱۹۶۹ م، به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش) همراه با ديگر نظريهپردازان روابط موضوعي، معتقد است که همه انسانها به شدّت نيازمند هستند که بتوانند در شرايط کاملاً شخصي، با محيطي رابطه داشته باشند که احساس کنند سخاوتمندانه با آنها رابطه دارد. در قلمرو ارتباطات انساني، اين نيازِ اساسي، از اوّلين سالهاي زندگي به بعد، به خوبي برآورده نميشود و حالتي از اضطراب دائمي به وجود ميآوََرَد. در اين حال، راه حل معمول، انکار اسکيزوئيديِ خودِ اين نياز اساسي است. شخص از اين راه تا حد امکان، عملاً از روابط انساني کناره ميگيرد و بدين گونه، به جهان درونيِ اشيايِ بدي که دروني شدهاند، باز ميگردد. وقتي شخص، انکار اسکيزوئيدي يا واکنش افسردهساز به اين ارتباطات با اشياي بد را کنار ميگذارد، نشانههاي روانرنجوري، به صورت حرکات دفاعي، نمايان ميگردد.
به نظر وي از نظر تاريخي، دين، همواره وسيلهاي بوده است که بشر از طريق آن، سعي کرده تا از رنجي که از روابط با اشياي بد، ناشي ميشده است, رهايي يابد. دين، همواره نماينده قدرت نجاتبخش ارتباط با اشياي خوب بوده است، از اين طريق که خدا، منجي و کليسايي پديد ميآورده است که روحِ مضطرب ميتواند به سوي آنه پرواز کند و در پناه آن بياسايد و نجات يابد.
به اعتقاد گانتريپ (۱۹۶۹ م، به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش) دين نيز مانند تجربه و در اساسيترين شکل خود براي همه اشخاص، يکي است: احساس بنيادين اتّصال به هستي، و حقيقت نهايي و فراگير، و اعتباريابيِ شخصي، از طريق آن. احساس پيوند کيهاني در صورت گسترش يافتن، اصولاً در ارتباط خوب ميان کودک و مادر، ريشه دارد. اين تجربه بنياديِ يکي بودن با مادر، نقطه شروع و بنياد استوار هويّت من و توان من است؛ آرامشي دروني و هسته شخصيتياي که بايد از دسترس فشارهاي جهان بيرون، مصون بماند.
گانتريپ (۱۹۵۶ م، به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش) اعتقاد دارد که کاملترين شکل بلوغ، شامل «تجربه کردن زندگي، از راهي اصولاً مذهبي» است. به نظر او، اين، حقيقتي روانشناختي است که تجربه و ايمان مذهبيِ شخص بالغ، امنيتي سخته جامع و خدشهناپذير و عرصهاي بس پهناور براي امکان خودشکوفايي پديد ميآورد. لکن ايمان استوار و روشن و قدري تجربه ديني، ممکن است حتّي براي افرادي هم که عميقاً دچار اختلال هستند، دست دهد و آنان ممکن است در اثر همين ايمان و تجربه ديني، به ثبات دست يابند و در هر صورت، بهترين زمينه را براي رواندرماني بيابند.
گانتريپ، از مبلّغان مذهب ميخواهد که فهم خود را در باره نيازهاي عاطفي انسان، عميقتر کنند تا دين را به شيوهاي آموزش دهند که به جاي اين که شخص را به تسليم در برابر يک مرجع مقتدر وادارند، رشد «خودِ» حقيقي را ميسّر سازند. چنين آموزشي، ضمناً باعث ميشود که فرد در جهان، احساس آرامش کند؛ زيراجهان هستي، تماميت عظيمي است که آدمي، اساساً به آن وابسته است. به گفته گانتريپ (۱۹۶۹ م، به نقل از وولف، ۱۳۸۶ ش) آنچه در سرانجامه اهميت دارد، اقرار به برخي جزمها يا اجراي آيينهاي مشخّص نيست؛ بلکه به دست آوردن تجربه راستين مذهبي است.